20 Ağustos 2017 Pazar

Ladan



گونتای:
مهمان خودت بودی، ما در المت سوزان
باز آبه سرای ما، آور قدحی جانان
حوا:
مهمان خودم بودم، در خلوت دل ای جان
از دیده چها گویم، هر لحظه گوهر افشان
گونتای:
ابروی کمانت را، پر کن تو از آن پیکان
هر تک تک آن پیکان بر سینه ما بنشان
حوا:
گفتم که دلم بی تو، ویرانه سردی شد
نه! نه! ز غمت باشد بر جان و دلم سامان
گونتای:
خواهم به در گوشت، نجوا کنم این نغمه
لطفی کن و شو یک دم، بر کلبه ما مهمان
حوا:
شوری به میان آور، شوری که شرر بارد
ای صاحب این خانه، این جان و تنم سوزان
گونتای:
گفتم که خیالت را بهتر بکَنم از دل
دیدم که درونم شد، بی صورت تو حرمان
حوا:
گفتم که فراموشی، شاید غم من کاهد
الحق که به گل ماندم در وزطه این توفان
گونتای:
صد زخم ز مژگانت تو بر دل من کندی
یک لحظه نکردی آه، بر زخم دلم درمان
حوا:
من زخمی این عشقم، صد ناله به لب دارم
نی ناله که نه، نعره هرگز نشود کتمان
گونتای:
دی پیر مغان دیدم، با طعنه به من گفتا
دل دادن و دل کندن، هرگز نبود آسان
حوا:
با دل چه کنم دیگر، در سینه نمی گنجد
بگذار بگویم من، آتش به از این عصیان
گونتای:
از شهد لبت بر پیچ، بر شعر و سخن دلبر
بفرست بر گونتای، یک هدیه ناب ای جان
حوا:
حوا به میان آمد، با یک قدح از شعرش
نوشت شود ای جانان، در میکده دیوان


Hiç yorum yok:

Yorum Gönder