گونتای:
مهمان خودت بودی، ما در
المت سوزان
باز آبه سرای ما، آور
قدحی جانان
حوا:
مهمان خودم بودم، در خلوت دل
ای جان
از دیده چها گویم، هر لحظه
گوهر افشان
گونتای:
ابروی کمانت را، پر کن تو از
آن پیکان
هر تک تک آن پیکان بر سینه
ما بنشان
حوا:
گفتم که دلم بی تو، ویرانه
سردی شد
نه! نه! ز غمت باشد بر جان و
دلم سامان
گونتای:
خواهم به در گوشت، نجوا کنم
این نغمه
لطفی کن و شو یک دم، بر کلبه
ما مهمان
حوا:
شوری به میان آور، شوری که
شرر بارد
ای صاحب این خانه، این جان و
تنم سوزان
گونتای:
گفتم که خیالت را بهتر بکَنم
از دل
دیدم که درونم شد، بی صورت
تو حرمان
حوا:
گفتم که فراموشی، شاید غم من
کاهد
الحق که به گل ماندم در وزطه
این توفان
گونتای:
صد زخم ز مژگانت تو بر دل من
کندی
یک لحظه نکردی آه، بر زخم
دلم درمان
حوا:
من زخمی این عشقم، صد ناله
به لب دارم
نی ناله که نه، نعره هرگز
نشود کتمان
گونتای:
دی پیر مغان دیدم، با
طعنه به من گفتا
دل دادن و دل کندن، هرگز
نبود آسان
حوا:
با دل چه کنم دیگر، در
سینه نمی گنجد
بگذار بگویم من، آتش به
از این عصیان
گونتای:
از شهد لبت بر پیچ، بر
شعر و سخن دلبر
بفرست بر گونتای، یک هدیه
ناب ای جان
حوا:
حوا به میان آمد، با یک
قدح از شعرش
نوشت شود ای جانان، در
میکده دیوان
Hiç yorum yok:
Yorum Gönder